موزز روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومیته داشت. موزز در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرومیته از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود .
زماني كه قرار شد موزز به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موزز از اندوه به درد آمد. موزز پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد :
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت :
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت :
«همسر تو گوژپشت خواهد بود .»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .»
فرومیته سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد .


